وارد كلاس شدم.
شبنم نشسته بود و اون طرف هم يه دختره. اسمشو درست نميدونم. با خوشحالى رفتم به سمت شبنم و پيشش نشستم. مشغول خوش و بش شديم.. استاد اومد. باهامون حرف زد. با ما سه تا. گفت كى كارت داره . ميخواست پروژكتور بگيره. ما نداشتيم. اون دختر داشت. اما معطل كرد كه بره. يجور پرسيد من برم؟ مشخص بود ميخواد بندازه گردن يكى ديگه. استاد گفت نه. به من اشاره كرد گفت شما برو. كفرى شدم. دختره لوس. چقد حرصم درومد از دستش. با كلافگى رفتم سمتش كه ته كلاس وايساده بود و كارتو تقريبا قاپيدم.
پففف قيافه رو. عينه معتادا.. نه عين مريضا! يادم باشه كارتشو پس دادنى دقت كنم ببينم واقعا همين قدر داغونه؟! نگين. پس اسمش نگينه!
برچسب: قسمت,
نویسنده: آدرین رحیمی