- تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 14:52
اعتماد میکنم
عشق ممنوعه - تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 15:26
[unable to retrieve full-text content]عدالت کجاست؟ خدایا من عدالتتو میخوام دارم عدالتتو صدا میزنم ، بعد این همه مدت را تنها کسی که داره میسوزه منم؟ مگه نه اینکه کسی که خیانت میکنه اونه، مگه ادم بده داستان اون نیست؟ را خوش و خرم پیزندکیشه؟ چرا همه چیزشو براش جور میکنی؟؟ چرا هر چی میخواد میشه؟ الان او...
داستان «عبرت» قسمت اول - تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 15:26
این روزا بیشتر از همیشه بغض دارم.. افسرده ام .. نا امیدم ، حالم از خودم ، از اون ، از همه دنیا به هم میخوره.باید برم. باید فراموشش کنم، فوری. و هیچ راه دیگه ای نیست. تا دیر نشده باید به فکر خودم و ایندم باشم، دیشب مامان گفت زندایی یکیو معرفی کرده برای خواستگاری به اسم احسان، عکساشو دیدم ، مو نداشت و...
داستان عبرت قسمت دوم - تاریخ: 1401/11/14 ساعت: 15:26
اون چی ؟ زندگیش رواله، نرماله، خونوادش رو که داره ، بچه هم که داشت، اخیرا دومی رو هم اوردن، فکر کنم حوالی اردیبهشت بود خبر بارداری «پ» رو شریکش بهم داد ، وای آسمون روی سرم خراب شد.. دقت کردی؟ به قدری زندگیش رو رواله که باز هم بچه اوردن)! اونطرف همه چی به راهه، «پ» فکر میکنه عاشقشه ، برای تولد بود ول...
قصه من - فصل اول - ١ - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 1:37
همه چيز از اون شب شروع شد.. خرداد هفتاد و چهار.. يه بچه تپل نزديك چهار كيلو كه اسمشو گذاشتن نگين..
جذب - تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 1:37
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم! خدايا مررررسي ! بالاخره اومد! بالاخره شدددد..امروز امير بهم پيام داد. تو تلگرام.بدون مقدمه گفته بود نگين.. كارت دارم.. واااي خدا باورم نميشه.. داريم قرار ميزاريم/:) ٢١ آبان ٩٧
نوشته هایی برای خودم - تاریخ: 1397/2/27 ساعت: 18:53
نوشته هایی برای خودم http://lonliness.blogfa.com</link> آدمک آخر دنیاست بخند... fa blogfa.com Mon, 30 Apr 2018 00:34:40 +0300 http://lonliness.blog
شكارچى - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 18:07
راستى راجع به پست يه شنبه ياادم اومد موضوع چي بود... اصلى گفت من شكاارچيم شكار ميكنم.. منم گفتم يه قول شاعر توهم زده شكارچيه خبر نداره كه خودش شكاااره! بعد اون گفت جوووون چه شكاره خوبييي تا باشه ازين شكارا! يعد گفتم چه خودشم تحويل ميگيره! كه بعدش گفت منظورم اينه چه شكارچيه خوبييي تا باشه ازيناااا! :...
قبل تر - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 18:07
ميخوام يكم از روابط قبلترمون بگم.. مثلا اونروز كه مريض شدم صبحش قرار بود بريم يوني . بعد اون تو حي پي پنج نفرمون همه رو تگ كرد و پرسيد كجايين الّا من!! انقد بهم برخووورد! ميخواستم عكس سِرُمم رو بفرستم تو گروه ديگه نفرستادم! استورى اينستا كردم! كه بعد تو جي پي پرسيده بود نگين چي شده؟ يعنى نه تنها همو...
تمام شد ٢ - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 18:07
حرصم گرفت گوشيمو برداشتم با وجوديكه نت نداشتم از گيم ليو دادم.والا. خوب بدون من خوشن. اگه مزاحمم، اگه اضافيم ميرم!xa0xa0٢خلاصه مهديه اومد و خواست كه زود پياده سه. گفت مث اينكه ارش گفته بوده نگين كجا رف. اينم رفع و رجوع كرده بوده كه ناراحت شدم. گفتم ميخواستم بفهمن كه ناراحتم! و اينكه مث كه امير ميخوا...
قسمت ١ - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 18:07
ام:xa0 وارد كلاس شدم. شبنم نشسته بود و اون طرف هم يه دختره. اسمشو درست نميدونم. با خوشحالى رفتم به سمت شبنم و پيشش نشستم. مشغول خوش و بش شديم.. استاد اومد. باهامون حرف زد. با ما سه تا. گفت كى كارت داره . ميخواست پروژكتور بگيره. ما نداشتيم. اون دختر داشت. اما معطل كرد كه بره. يجور پرسيد من برم؟ مشخص ...
قسمت ٢ - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 18:07
كلاسمون خوب بود. به جز چند نفر نچسب. زهرا.. دختره خشكه مذهبى كه رو اعصابم ميرفت. عليرضا كه خيلى بچه بود و واقعا حوصله بچه بازياشو نداشتم. و اون سه تا. دختراى نچسب از خود راضى. نميدونم چرا يه طور عجيبين. با هيشكى حرف نميزنن و كلا ساكتن! بااز مهديه رو بدم نمياد ازش.. همون دختر مو بور چش درشت.. قدش از ...
اخرين امتحان-بتن - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 18:07
همیشه فکر میکردم هیشکی تو زندگیش تنها نیست، اما حالا فهمیدم که اشتباه میکردم...چون دارم با تمام وجود تنهایی رو حس میکنم..........................................اینجا دفتر خاطرات منه..خاطرات تلخ و شیرینم .. فرقی نمیکنه!من حرفای خیلی خصوصیمو میبرم تو ادامه مطلب و با عرض معذرت به هیچ کس رمز نمیدم........