خرید بک لینک

این روزا بیشتر از همیشه بغض دارم.. افسرده ام .. نا امیدم ، حالم از خودم ، از اون ، از همه دنیا به هم میخوره.

باید برم. باید فراموشش کنم، فوری. و هیچ راه دیگه ای نیست. تا دیر نشده باید به فکر خودم و ایندم باشم،

دیشب مامان گفت زندایی یکیو معرفی کرده برای خواستگاری به اسم احسان، عکساشو دیدم ، مو نداشت و جاش یه عالمه ریش داشت، متولد ۷۱ بود، رشتش آیتی، حدود ۲۰ تومن اینا حقوق میگرفت، اما علاوه بر اینکه خیلی به دلم ننشست ، اضطراب اینکه خب الان «و» تو زندگیم هست! نمیتونم تا با اون هستم با کس دیگه اشنا بشم، بعلاوه، من دیگه دختر نیستم، اگه بفهمن، اگه بد شه، اگه.. اگه ...

نفس عمیقی میکشم، دلم خیلی میگیره ، مامان نمیدونه تو دلم چه اشوبیه، هی میپرسه بگم بیان؟ بگم بیان؟ میگم فردا بهت میگم، میرم حموم. شبه. اب داغ رو باز میکنم، زیر دوش اب و حموم بخار کرده به گذشته م و ایندم فکر میکنم، به اینکه سه ساله که با و هستم و چقدر اذییت شدم ، چقدر غصه ، چقدر گریه، چقدر التماس، سه سال از جوونیمو ، از ۲۴ سالگی تا ۲۷ سالگی، حالا که ۲۷ سالمه پر از اضطرابم، من چی میشم؟ اون زن داره، قصدی هم در اون مورد نداره، اصلا حالا که از عشق من مطمئن شده تازه رو میکنه همچینم رابطه شون بد نیست، تازگیا که بهم گفته «پ» از خودمم برام مهم تره!! میدونم شر و ور گفته، اون درمانگر احمقش دیکته کرده بهش، باید بجای این بهش میگفت انقدر به این بدبخت خیانت نکن)!

سرمو میشورم کف از لای موهام کشیده میشه روی صورتم و پایین تر. دوباره ذهنم میره: دارم کم کم پیر میشم، جوونی همیشگی نیست ، کمتر از سه سال دیگه سی سالم میشه و اگر ازدواج نکنم؟ اگر بچه ای نداشته باشم؟ حالم بده، دلم میجوشه، نگاهی به بدنی که یه روزی قبل«و» خیلی خوش تراش بود و حالا بعد اینهمه استرس و توهین و شکستن عزت نفسم ، دیگه بهش اهمیت ندادم، چاق شدم، به هیچیش نرسیدم، یک چیز درهمی شدم، هرکسی هم منو ببینه ازم فرار میکنه، مثل قبل جذاب نیستم، اصلا «و» همینو میخواد انگار، که به چشم کسی نیام، اگر پیش خودش تضمین بودم بخدا برام زیاد مهم نبود، اما من رهرو روی آبم، هر لحظه به هر خاطری ممکنه بلاکم کنه و از زندگیش پرت شم بیرون، در حالیکه جاپای «پ» محکمه.. نه گذاشت دندونامو درست کنم، نه موهامو رنگ کنم، هربارم اومدم لاغر کنم مسخره م کرد..

به این فکر میکنم که تا «و» تو زندگیم هست نمیتونم با کس دیگه اشنا بشم، خودش داره کاملا زندگیش رو رو روال میبره جلو و من زمان انگار برام متوقف شده در حالیکه سنم روز به روز بیشتر میشه.

با حرص لیف رو رو بدنم میکشم، راستی اون به خاطرم چیکار کرد؟ خوب یادمه اخرین بارهایی که وقتی کانادا بود با هم حرف میزدیم گفتم بخاطر من پست عاشقانه ای که درباره «پ» گذاشته بودی رو پاک میکنی؟ گفت نه! به خاطر من، به خاطر داشتنم، موندنم ، حاضر نیست هیچکاری انجام بده، در واقع من اصلا براش مهم نیستم، گرچه معامله دو سر سودی هستم، اما حتی با وجود تمام منافعی که براش دارم حاضر نیست دلمو بدست بیاره.

من تو این رابطه، تموم دوستامو تقریبا از دست دادم. چطور؟ وقتی برام نذاشت که با کسی بگردم، روزای اول رابطه که با دوستام قرار میزاشتم یا به کارای شخصیم میرسیدم ، متوجه میشدم که هربار خیانت میکنه، منم از ترس اینکه خیانت نکنه ، کل تایممو در اختیارش گذاشتم و دیگه به درخواست رابطه ش نه نگفتم. مسخره!

بعدم که پیشش کار میکردم منو سر کار میگذاشت، سر کاری که واقعا سخت و طاقت فرسا بود، صبحا تا ده و یازده پیش «پ» میموند، میومد سر کار یکی دو ساعت بود ، بعد میرفت ناهار سه ساعت پیش زنش میموند، بعد حوالی چهار و پنج میومد میرفتیم «خونه» ، و خیلی فوری «کارو انجام میدادیم» و بعدم هرکس میرفت سوی خودش، ساعت شش و نیم هفت از هم جدا میشدیم و من هر روز هشت میرسیدم خونه، همینجوری بود که هم همش خسته بودم و هم اینکه وقت برای هیچ کاری نداشتم، دقیقا هیچکاری.، کیفیت اون کار هم در این حد بود که بیست دقیقه راه داشتیم تا اونجا ، یه روزایی میدیدی انقدر عجله ای میشه که صرفا بیست دقیقه با هم هستیم! توی طول روز خودش به کاراش میرسید و عصرا براش خوشگذرونی بود، اگرم خودش با دوستاش قرار داشت یا کاری داشت ، بدون توجهی به من به برنامش میرسید .

به جز دوستام، عزت نفسم کلا نابود شد. بار اولی که قهر کرد و من که ترسیده بودم، انقدر التماسش کردم و قربونش رفتم انگار که مزه کرده باشه زیر زبونش، قهرهاش شروع شد، هم همه جوره توهین میکرد، هم قهر میکرد، اصلا ازم تعریفی نمیکرد، من حس کردم چقدر بی ارزشم، فکر میکردم محکومم به بردگی اون، همین باعث بود که ظاهرم به هم بریزه، به جز اینکه چاق شدم برام جالبه که چرا پس زشت شدم؟!

فکر و ذهنم به هم ریخت.. اول از عشقش، وابستگیم، ترس از دست دادنش، اینکه الان هر لحظه ممکنه باز قهر کنه، اینکه خیانت نکنه؟ چرا دیر اومد؟ پیش «پ» هست؟ چیکار کنم خوشش بیاد؟ چی بگم کیف کنه؟ چی بپوشم که براش تازه باشم؟ تمرکزم تو همه چی بهم ریخت با این اوصاف ، اراده ام انگار به سست ترین چیزی رسید که تو عمرم دیدم!

برچسب: نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: جمعه 14 بهمن 1401 ساعت: 15:26

صفحه بندی