خرید بک لینک

كلاسمون خوب بود. به جز چند نفر نچسب. زهرا.. دختره خشكه مذهبى كه رو اعصابم ميرفت. عليرضا كه خيلى بچه بود و واقعا حوصله بچه بازياشو نداشتم. و اون سه تا. دختراى نچسب از خود راضى. نميدونم چرا يه طور عجيبين. با هيشكى حرف نميزنن و كلا ساكتن! بااز مهديه رو بدم نمياد ازش.. همون دختر مو بور چش درشت.. قدش از اوناى ديگه كوتاه تره. ارايش غليظ ميكنه و يكمى تپليه. راستش از ترم پيش حواسم بهشه. به نظرم بد نيس يكم باهاش بگردم.
-------
برنامه سفر جور شد. جورش كرديم. هتل و قطار و همه چيو. ميخوام يه محكى بزنم مهديه رو. به مهدى گفتم كه من به اكيپ اينا خبر ميدم..
رفتم جلو.. درست جلوى در هاى پله تو لابى. صداش كردم .مهديه! وايساد. اون دوتام وايسادن. اه. مزاحما. بهش گفتم كه تو هتل اون سه تا با هم ان. بهشون ساعت قرارو گفتم و گفتم كه ماشين نيارن. چقد به نظرم خوشحال بود.همه حرفامو تاييد كرد. يهو اون دختر لوسه گفت: اون ساعت كجا باشيم.!؟ به طرز اغراق اميزى حرصم درومد .. با لحنى كه همه حسم توش معلوم بود جواب دادم ؛ خونه ما! بعد در حاليكه نگامو ازش گرفتم و به مهديه دوختم خنده عصبى كردم و گفتم معلومه ديگه! راه اهن!!!
--------
نگ:
ازون دفعه اولى كه كارتمو گرف ازش خوشم نيومد.. اخه بچه! تورو با اون قيافت چه به اين قيافه گرفتن!
حالا با اين متلكى كه گفت خيلى ازش بدم اومد ، چون حتى به خودمم حس بدى پيدا كردم..
ميدونستم از مهديه خوشش مياد.. هممون ميدونستيم. همون اولين بارى كه ديدم از پشت در بهش نگاه كرد و رفت يه بوهايي بردم به مهديه هم گفتم.. اما دليل نميشد مثلا با من اينجورى رفتار كنه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 1:29 توسط یکی |

برچسب: قسمت, نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:07

صفحه بندی